خرید بک لینک
از بندت رها شدم...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 6:04

یه دوست توئیتری رو بعد از سالها دیدم. این ۹ ماه بعد تو برگشتم به توئیتر. شاید که آرامشی که برام مثل خواب میمونه باز به دست بیارم. دیدن آدمی که سالها دنبالش میکردی زنده و این د فلش حس عجیبیه. ساعتها تو کافهخونهای تو یکی از کوچههای خیابون همیشه زیبای بهار نشستیم و گپ زدیم. از اون گفت. از تو گفتم. تو چشمهام نگاه کرد و گفت قدر ندونستی...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:56&nbsp توسط الف |

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 6:04

همه صبح های این پنج روز رو تو یه کافه کوچیک حوالی هنل گذروندم. با ایما و اشاره به کارکنهاش میفهموندم که چی میخوام. روز آخر دختری رو تو کنج روبروم دیدم... با قدی کمی بلندتر از تو.... با موهای فر همرنگِ فری موهای تو... با صورتی هم ترکیب صورت تو... چقدر آرزو کردم تو باشی... بیرون اومدنی بهش لبخند زدم و لبخندم رو پس داد... یه ساعت بعدش رو یادم نیست... خوبی کافه ها تو استانبول اینه که با وجود بسته بودن فضا تو خیلیاشون سیگار کشیدن ممنوع نیست. پیر و جوون و مرد و زن وقتاشون رو با هم میگذرونن و خوشحالن. دیدی که از چیزی یا کسی تصور خوبی تو ذهنته و به آنی با مواجه شدن باهاشون همه اون تصورات با خاک یکی میشن؟ استانبول هرگز اینجوری نبود. بیشتر شد همه اون حس و حال با قدم زدن تو خیابونا و کوچه هاش. چقدر رومانتیکه این شهر. چه زیبا بود این شهر بی تو. چه بهشتی میشد با تو... با وجود همه این نگاه عاشقانه به این شهر، حتی به زندگی کردن توش فکر کردم. هزینه هاش از تهران هم کمتره، غیر از هزینه حمل و نقل و البته روحیه گوش برانه راننده های تاکسیش. البته طول میکشه، اما هدف خوبیه. برگشتنی آدرس رو تو اسنپ میدون بهار شیراز انتحاب کردم. میخواستم اون چند قدم رو با صدای کشیدن چمدون روی آسفالت و پیاده روهای شهری که روزگاری دوستش میداشتم سپری کنم و به خودم یاداوری کنم روزهای آخره... دووم بیار مرد... دیگه

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 6:04

چیزی که تو این ماههای آخر تمرین کردم بی اعتنایی بود. بی اعتنایی به احساسات و نیازها. به هر روشی که شده، مصنوعی و غیر مصنوعی، سنتی و صنعتی.، هر وقتی که امکانش بود، سر کار و تو سفر... روزها سر کار و شبها تو عالم خیال، البته با ته مونده احتیاطی که یادگار همه این سی ساله. راست میگی قرار نیست که عوض بشم. شبها جای گوسفند شمردن توی یه کپسول فضایی بودم، با اندک آذوقه و آبی، تو فضای تاریک، سیاهِ سیاه. یه وقتهایی گرفتار یه سیاهچاله، یه وقتایی چشم انداز یه کهکشان دور، یه وقتایی ذوب تو یه ستاره داغ و ... بلااستثنا همیشه راحت خوابم میبره، مث یه نوزاد... خوابی بدون رویا و کابوس. خالیِ خالی... این هفته قراره برم خونه... از اول سال نرفتم... مامان و بابام هم دیگه نمیان... بهشون برخورده لابد... از این جاده متنفرم... از اون شهرهای مرطوب زشت متنفرم... کمی آهسته تر زیباتر شو... + نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:8&nbsp توسط الف |

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 6:04

يا مَنْ جَــحَدَتْ عَيْناهُ دَمي وعلى خَدَّيْهِ تَوَرُّدُهُ خَدّاكَ قدِ اعْتَرَفا بِدَمي فَعَلامَ جُفونُكَ تَجْحــَدُهُ... ای که چشمانت سرخی خون مرا انکار کردند (به چیزی نگرفتند) ولی گونههایت [از آن] برافروخته شدند گونههایت به خون من معترفند، پس چرا پلکهایت انکار میکنند؟ هیچ عبارتی تا به حال این جور حس روزهای اولم رو داد نزده بود... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:0&nbsp توسط الف |

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 6:04

صفحه بندی